تبليغاتX
من و عشق و آرزوها
من و عشق و آرزوها

شخصی

مانده بودی اگر نازنینم

زندگی رنگ وبویی دگر داشت

این شب سردوغمگین غربت

باوجود تو رنگ سحر داشت

باتواین مرغک پرشکسته

مانده بودی اگر بال وپرداشت

باتو بیمی نبودش زطوفان

مانده بودی اگر همسفر داشت

هستیم را به اتش کشیدی

سوختم من ندید ندیدی

مرگ دل ارزویت اگر بود

مانده بودی اگر می شنیدی

باتو دریا پراز دیدنی بود

شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شستهدر موج باران

در کنارتو بوسیدنی بود

بعدتو خشم دریا وساحل

بعد توپای من مانده درگل

مانده بودی اگر موج دریا

تاابد هم پراز دیدنی بود

باتو عشق تو زنده بودم

بعد تومن خودم هم نبودم

بهترین شعرهستی روباتو

مانده بودی اگر می سرودم

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 14:33 توسط محسن| |

سلام گرم خدمت تمام دوستای گلم که مدتی هست بعلت امتحانات میان ترم وپایان ترم که الان شروع شده نتونستم خدمتشون سر بزنم و عرض ادب بکنم امیدوارم به بزرگی خودتون من ببخشید . ان شاا.. ابتدای تیر ماه مجدد آپ خواهم شد .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 10:43 توسط محسن| |

 

تنها به تو می انديشم

 

نه به فردايی پر از حادثه می انديشم

 

نه به دنيايی پر از خاطره می انديشم

 

نه به خويش و نه به عالم و نه به پائيز و

 بهار

 

نه به اماج پر از آينه می

 انديشم

 

نه به اين بار گران و نه به اين آب روان

 

 

نه به اين و نه به آن به تو مي انديشم

 

 

نه به تخت و نه به زينت دل نبستم بر

 زمينت

 

به جان و نه به اين

 

 

تن به تو انديشم ای گــــــــــــل

من

 

با تو عاشقم

 هميشه تويی برگ و تويی ريشه

 

کرده ای ساده

 

دلم را  عاشق...تو تنم عشقت

کرده ريشه

 

زندگی بی تو 

 نمی شه 

با منی تــو تا هــمــيــشــه

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 21:23 توسط محسن| |

چقدر تنها مي شوم وقتي نمي گويي كه

دوستم داري!

ديروز هاي رفته ام را ورق زدم

پرم از عاشقانه هاي ناتمام

تمام روياهايم در كوچه پس كوچه هاي غرور گم شدند

و امروز

ياد تو

تنها ترنمي است،از تولد بي كسيم

...

غريبانه به زمزمه ي انتظار مي انديشم...


http://badboy001.persiangig.com/maryam.gif

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:44 توسط محسن| |

اول سلام....

دوم اینکه شرمنده، آخه من چند وقتی نبودم، اما ممنون از همه تون که لطف داشتین و تو این چند وقت نظر گذاشتین...

و اما سوم اینکه:

نگاه میکنم به برگ های تقویم که ساکت مانده اند؛ همه ی پنج شنبه ها وشش شنبه هایی که به انتظار گذشت و همه ی شب هایی که با دلواپسی سر شد.خیالی نسیت!! چیزی تا بهار نمانده، فقط یک اسفند باقی است و بعد همه با هم متین زمستان را بدرقه می کنیم و متین به پیشواز بهار می رویم..

می دانی! این روزها که میشود یاد حلول سال می افتم... یاد آیینه و قرآن... یاد دست هایی که به عشق و اشک معطر می شود... یاد خدایی که همیشه همین نزدیکی هاست...

یک سال دیگر هم گذشت؛ با همه ی بدی ها و خوبی ها، با همه ی خاطرات با هم بودن... یک سال دیگر هم گذشت، تا دل های تنگمان را زیر نگاه مهتاب ستاره باران کنیم، به امید در آغوش کشیدن آرامشی ناب و زلال؛ خدا کند بهانه ی گفتن بهار نو مبارک یک سال جدید، دلیلی شود تا بیشتر سراغی از قلب هایمان بگیریم، شاید معجزه ای شد و عاشق تر شدیم!!!
زمستان است، باید برویم بهار را پیدا کنیم، باشد که همیشه پاک و مهربان بمانیم...

با آرزوی بهترین ها برایتان «سال نو مبارک»

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 14:36 توسط محسن| |

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟

- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 19:22 توسط محسن| |

دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است

                                                   ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است

مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست

                                                   هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است

اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود

                                                    فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را

                                                    دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است

هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد

                                                   چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است

مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن

                                                   در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 15:44 توسط محسن| |

یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه


تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد


گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد


حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب


چرا بیصدا شده لب قصه های خوب


من که باور ندارم اون همه خاطره مرد


عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد


آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده


انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 20:43 توسط محسن| |

گفته بودي اين راه رو ما با هم ميريم اما نگفته بودي منظورت از ما ، من و تنهاييمه

 

فکرش هم نمي کردم همون اول راه وقتي من رو رسوندي تا جاده دستم رو مي ذاري تو دست سرنوشت

 

گفتي : هر چي روزگار نوشت .

 

گفتم : من و تو روزگاريم ، من و تو سرنوشتيم .

 

گفتي : اگه طاقت ادامش رو داشتم پا پس نمي کشيدم .

 

گفتم : پس من و هم تنها نفرست تو اين تقدير تلخ .

 

گفتي : تقدير اينه که تنها باشي .

 

گفتم : همين اول راه چشمت به جاده باشه تا ببيني بي تو فقط چند قدم مي تونم تنها برم .

 

گفتي : فکر کن من فرسنگ ها دورتر ته جاده منتظرتم .

 

گفتم : هر چي تو بخواي اما من خودتو مي خوام نه خيالت رو .

 

گفتي : من رو فراموش کن با يادم زندگي کن .

 

گفتم : نمي تونم ، اين کارو نکن با من ، با مني که يه روزي تنها آرزوت بودم .

 

گفتي : فقط برو...

 

و من رفتم ، الان سالهاست دارم ميرم به اين خيال که در دوردست چشماي منتظري جاده رو نگاه مي کنه...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 20:6 توسط محسن| |

خداحافظ تو ای همپای شبهای غزل خوانی

 

خداحافظ به پایان امد این دیداره پنهانی

 

خداحافظ بدونه تو گمان کردم که میمانم

 

خداحافظ بدون من یقین دارم 

که میمانی.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 19:59 توسط محسن| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ